به نام خدا.سلام.
فعلاً تا دو ماه سیگار نمی کشم.تا آخر امتحانات.حقیقتش تازه وقتی به حاج خانم گفتم، یادم آمد که چه وقت خوبی ترک کردم.دقیقاً توی امتحانات و اعصاب خوردی و شب بیداری و بی حوصلگی های دم امتحان که آدم دلش می رود برای نیم مثقال دود.به هر حال برای اینکه یادم نرود من آدم کودکی هستم و نگاهم هیچ وقت به چیزی منتظر نمی ماند لازم بود.همیشه خیلی چیزها آرام آرام کنار آدم اتفاق می افتند و بدون آنکه آدم متوجه شود وجودش را تغییر می دهند.این را از بدخط شدنم فهمیدم.قبلاً هر وقت اراده می کردم می توانستم نستعلیق بنویسم. برایم آسان بود.می نوشتم.ولی حالا حتی اگر روی کاغذ مخصوص هم خودکار به دست بگیرم باز چون عادت به تند نوشتن کرده ام، دست، دل به آهسته نوشتن و رعایت رسم الخط نمی دهد.نه اینکه نتوانم...انگار وجود اینطور می خواهد که نتواند.
از این رو که هر جامعه ای را از مناظر متفاوتی می تواند تحلیل کرد یکی از الگوهایی که می توان، برای تشبیه جامعه به آن، و تحلیل استقرایی جامعه از حالات و نتایج رفتاری آن استفاده کرد، بدن انسان است.جسم و جان و وجود آدمی زاد.یعنی همان موجود تشکیل دهندهء جامعه که به عنوان کوچکترین عضو و ریزترین سازندهء آن آثار شگفتی روی پیکره و سرنوشت و احوالات جامعه از خود به جا می گذارد.من این را مدتیست فهمیده ام که انسان (و همین طور هم جامعه) هرگاه بخواهد نمونه ای موفق از خود بسازد علاوه بر عزم راسخ و برنامه ریزی های درست و حذف تمام موانع و هموار کردن مسیر و غیره و غیره که لازمهء کار هستند، شاید مهمترین فاکتور و بدوی ترین عاملی که برای تعریف شدن او در نزد خودش واجب است، احترام به خود و نفیس شمردن و محترم انگاشتن وجود خود است.چراکه در حقیقت سرشت طبیعت اینطور بافته شده که همهء عوامل بیرون از وجود انسان مانند فرشته هایی بی اراده و منتظر به دستور، چشمشان به دست ناخودآگاه آدمی و اصل وجود انسان باشد تا برای برخورد با او از خود او دستور بگیرند.به تعبیری این خود صورت من درونی انسانست که تعیین کنندهء صورت بیرونی و نمای سرنوشت اوست. تمام اعمال انسان در دنیای بیرون و تمام نتایج به دست آمده از زندگی بیرونی انسان همه از تعریفی بر می آینند که انسان از خودش انتظار دارد و به همان صورت با خودش رفتارمی کند.همانطور با خودش برخورد می کند.همانطور با خودش حرف می زند و حتی به همان اسم خودش را صدا می کند.در نتیجه آن چیزی که همیشه سبب می شود تا آدمهایی در زندگی بدبیاری داشته باشند یا در همه جا شکست خورده باشند و در تمام موارد تصمیمگیری به نقطه ای گره خورده و بسیار پیچیده برسند این است که به تبع نوع تربیت اولیه ای که در خانواده و محیط اطراف خود داشته اند، هیچ گاه نتوانسته اند خود را در قامت یک شخصیت کامل و جا افتاده و موفق تعریف کنند.هیچ گاه نتوانسته اند تصور کنند موفقیت خود را و برجسته شدن خود در یک کار یا در جمع یک مشت انسان بیگانه.در حقیقت هیچ گاه حتی نتوانسته اند بخواهند یا نخواسته اند که بتوانند موفق شوند و به عنوان یک کامل کننده و نمرهء بیست در مجامع تعریف شوند.
از روی همین الگو به نظر می رسد ما ایرانی ها و جامعهء ما هم همین درد را داریم.واقعیت این است شما وقتی به فیلم های تاریخی یا حتی غیر تاریخی ما( به عنوان نمایندهء قسمت حافظه و تصورات و تخیلات و ذهنیات روح یک جامعه)نگاه می کنید، هیچ گاه آن تصاویر حماسی هیجان انگیز و احساسات برانگیز و شلوغ پلوغ و پر ماجرا و پر از اتاقهای فکر و عرصه های تصمیمگیری و موادی عزم طلبانه ای که در فیلمهای تاریخی و یا غیر تاریخی غرب مشاهده می شود، فارغ از اینکه آنها از خود تصویر خوب یا بدی نشان می دهند را نمی بینید.هیچ گاه ما در تاریخمان به جز یکی دو مورد مثلاً در مورد ملی شدن نفت یا تا حدود کمی درانقلاب مشروطه، نمی توانیم نقطه ای را بیابیم که در آن برحه بر سرنوشت خود به عنوان تنها تعیین کننده و تنها تصمیم گیرنده، سوار بوده باشیم و آرامش فکر داشته ایم و به خود، حتی به وجود پاره پارهء خود به چشم یک افتخار آفرین و یا حداقل به چشم احترام و بزرگی و عامل بودن و فاعل بودن و نه مفعول و گرسنه بودن نگاه کرده باشیم.ما همیشه در تاریخمان که نشان دهندهء عمر گذشتهء مان به مثابهء یک انسان واحد است، مظهری بوده ایم از یک انسان مشکل دار که همیشه هم اتفاقاً داشته با خود فکر می کرده و با بی حالی در درون خود کنکاشی از روی رفع تکلیف و دفع تقصیر می کرده و در درونش، گوشه های مختلف و متضاد شخصیتیش همواره مشغول متهم کردن و مقصر شناختن همدیگر بودند و در نتیجه خود همین یکی ندانستن و خود را از یک پیکر و از یک بدن نشناختن ( چه طیفهای سنتی و چه طیفهای همیشه در حال ظهور) باعث زایش و زیاد شدن هر روزهء سلیقه ها و اطوار گوناگون و در نتیجه سختتر مشکل یکی پنداشتن و محترم دانستن خود شده.
در واقع عاملی که در یک انسان باعث می شود او تا همیشه درگیر این تضادهای عقیدتی یا سلیقه ای بماند و نتواند بالاخره روزی مشکلات درونی خود را حل کند و نتواند خود را به عنوان یک فرد محترم دارای جایگاه بشناسد، شاید بیشتر از همه این است که او زیاد از حد به خود نزدیک شده و زیاد از حد با خود قاطی و صمیمی شده و پرده های خود را ازجلوی خود کنار کشیده و با خود یکی شده است؛ و چه بسا همین پرده دری ها و چسبیدن به ته اندرون خود باعث شود تا او نتواند حقیقت خود را که مخلوطی از تعریف خود از خویشتن خود و همچنین تعریفی که دیگران از او دارند ببیند و خود را تمامی آن چیزی دریابد که فکر می کند.نه آن چیزی که هست یا می تواند باشد..همان خصلتی که نمود بیرونیش را می توان در قالب شوخی هایی دید که در محافل دوستی ما ایرانی ها اتفاق می افتد و ما این گونه سعی می کنیم خود را به عنوان عضوی موجود و زنده به خود و دیگران ثابت کنیم.چیزی که همهء ما شاید در روز دهها بار این طرف و آن طرف خودمان ببینیم و شاهد باشیم.
بنابراین به نظر می رسد مهمترین عاملی که باعث شده تا به امروز و حتی همین الان شاید، سختتر از همیشه مانع پیشرفت و حرکت روبه جلویمان شود و نگذارد از لحاظ سنی، شخصیت جامعه شناختی مان ( یا به عبارت معادلش در علوم انسانی: شخصیت روانشناختیمان ) رشد کند و بزرگ شود و محترم شود و او هم به صورت عنصری تعیین کننده در احوالات خود و دیگر اعضای خانوادهء بین المللی (جدا از تاثیرات بی محل و ناموزونی که هر از چند گاهی از این یا آن تریبون در می آید به خاطر اینکه اثبات کند من بزرگ شده ام و من می توانم) موجودیت خود را تثبیت کند، همین محترمانه رفتار نکردن با خود و زیادی خاکی شدن و متواضع نشان دادن خود برای خویش یا دیگران است.همین است که وقتی خود را محترم ندانستیم طبیعت هم به فرمان ما مثل همان قول چراغ جادو گوش می دهد و می گوید"بله قربان، فرمان بردارم" او نیز از ما وجودی می سازد که پیش خودمان تعریف کرده ایم.وجودی تنبل و افسرده و شکست خورده که همیشه هم به این خاطر همدیگر را, یعنی اعضای مختلف بدن خود را مقصر می شماریم و همیشه به خود فحش می دهیم.
پس شاید بهترین و دست به نقد ترین و پایه ای ترین راه حلی که الان و در حال حاضر باید برای حل مشکل اساسی و تاریخی ایران قدم به راهش بگذاریم اول از همه این باشد که علی رغم به یاد داشتن تاریخی نه چندان موفق، خود را زیاد به این خوی صمیمی و دوستانه عادت ندهیم و خود را محترم بدانیم و در درونمان، چه در درون تک تک اذهانمان و چه در درون اتاقهای فکر و تصمیم گیری های جمعی،با وجود انتقادات و ایراد های حزبی از خود به نیکی یاد کنیم و این روح را که ما مردمی برگزیده و ارزشمند و فاخر هستیم را به خود یادآور شویم، و چه بسا فارغ از اینکه می خواهیم موفق شویم یا می خواهیم مشکلاتمان را حل کنیم و بزرگ شویم و مطرح شویم، کمی جور دیگر حرف زدن و جور دیگر فکر کردن و قانونمند کار کردن و خوب و تمیز زندگی کردن و محترمانه فکر کردن را تجربه کنیم.شاید بعضی وقتها بهترین راه حل برای به دست آوردن آینده این باشد که از فکر آینده بیرون آییم و در سکونی نسبی نگاه کردن به وجود محترم خود و احترام گذاشتن به خویشتن خود را تجربه کنیم.چرا که در واقع اگر حقیقتش را بخواهیم ما وجودی مریض داریم آنقدر مریض که شاید باید قسمتهایی از خود را قطع کنیم و تا قسمتهایی جدید و مطابق و عقل امروز جای آنها رویش کنند.حقیقت این است که ما برای بهبود باید عوض شویم و این گرچه عزمی بلند می خواهد ولی اگر خود را شناخته باشیم و بر اساس همین شناخت با احترام با خود رفتار کنیم، مطمئناٌ همهء این کائنات گوش به فرمان ما خواهند شد.
در واقع آینده وقتی فرار می کند که حال را از دست داده باشیم.و حال را وقتی از دست می دهیم که برای از دست ندادنش تصمیمی نگرفته باشیم.و تنها آن زمان تصمیمی گرفته نخواهد شد که تصمیم گیرنده ای وجود نداشته باشد.پس در ابتدای همه چیز باید به خود نگرشی مجدد مبنی بر احترام و عزت نفس و اعتماد به نفس و باز هم احترام پیدا کنیم.

به نام خدا.سلام.