تبليغاتX
فکریات

فکریات

به نام خدا.سلام.

فعلاً تا دو ماه سیگار نمی کشم.تا آخر امتحانات.حقیقتش تازه وقتی به حاج خانم گفتم، یادم آمد که چه وقت خوبی ترک کردم.دقیقاً توی امتحانات و اعصاب خوردی و شب بیداری و بی حوصلگی های دم امتحان که آدم دلش می رود برای نیم مثقال دود.به هر حال برای اینکه یادم نرود من آدم کودکی هستم و نگاهم هیچ وقت به چیزی منتظر نمی ماند لازم بود.همیشه خیلی چیزها آرام آرام کنار آدم اتفاق می افتند و بدون آنکه آدم متوجه شود وجودش را تغییر می دهند.این را از بدخط شدنم فهمیدم.قبلاً هر وقت اراده می کردم می توانستم نستعلیق بنویسم. برایم آسان بود.می نوشتم.ولی حالا حتی اگر روی کاغذ مخصوص هم خودکار به دست بگیرم باز چون عادت به تند نوشتن کرده ام، دست، دل به آهسته نوشتن و رعایت رسم الخط نمی دهد.نه اینکه نتوانم...انگار وجود اینطور می خواهد که نتواند.

از این رو که هر جامعه ای را از مناظر متفاوتی می تواند تحلیل کرد یکی از الگوهایی که می توان، برای تشبیه جامعه به آن، و تحلیل استقرایی جامعه از حالات و نتایج رفتاری آن استفاده کرد، بدن انسان است.جسم و جان و وجود آدمی زاد.یعنی همان موجود تشکیل دهندهء جامعه که به عنوان کوچکترین عضو و ریزترین سازندهء آن آثار شگفتی روی پیکره و سرنوشت و احوالات جامعه از خود به جا می گذارد.من این را مدتیست فهمیده ام که انسان (و همین طور هم جامعه) هرگاه بخواهد نمونه ای موفق از خود بسازد علاوه بر عزم راسخ و برنامه ریزی های درست و حذف تمام موانع و هموار کردن مسیر و غیره و غیره که لازمهء کار هستند، شاید مهمترین فاکتور و بدوی ترین عاملی که برای تعریف شدن او در نزد خودش واجب است، احترام به خود و نفیس شمردن و محترم انگاشتن وجود خود است.چراکه در حقیقت سرشت طبیعت اینطور بافته شده که همهء عوامل بیرون از وجود انسان مانند فرشته هایی بی اراده و منتظر به دستور، چشمشان به دست ناخودآگاه آدمی و اصل وجود انسان باشد تا برای برخورد با او از خود او دستور بگیرند.به تعبیری این خود صورت من درونی انسانست که تعیین کنندهء صورت بیرونی و نمای سرنوشت اوست. تمام اعمال انسان در دنیای بیرون و تمام نتایج به دست آمده از زندگی بیرونی انسان همه از تعریفی بر می آینند که انسان از خودش انتظار دارد و به همان صورت با خودش رفتارمی کند.همانطور با خودش برخورد می کند.همانطور با خودش حرف می زند و حتی به همان اسم خودش را صدا می کند.در نتیجه آن چیزی که همیشه سبب می شود تا آدمهایی در زندگی بدبیاری داشته باشند یا در همه جا شکست خورده باشند و در تمام موارد تصمیمگیری به نقطه ای گره خورده و بسیار پیچیده برسند این است که به تبع نوع تربیت اولیه ای که در خانواده و محیط اطراف خود داشته اند، هیچ گاه نتوانسته اند خود را در قامت یک شخصیت کامل و جا افتاده و موفق تعریف کنند.هیچ گاه نتوانسته اند تصور کنند موفقیت خود را و برجسته شدن خود در یک کار یا در جمع یک مشت انسان بیگانه.در حقیقت هیچ گاه حتی نتوانسته اند بخواهند یا نخواسته اند که بتوانند موفق شوند و به عنوان یک کامل کننده و نمرهء بیست در مجامع تعریف شوند.

از روی همین الگو به نظر می رسد ما ایرانی ها و جامعهء ما هم همین درد را داریم.واقعیت این است شما وقتی به فیلم های تاریخی یا حتی غیر تاریخی ما( به عنوان نمایندهء قسمت حافظه و تصورات و تخیلات و ذهنیات روح یک جامعه)نگاه می کنید، هیچ گاه آن تصاویر حماسی هیجان انگیز و احساسات برانگیز و شلوغ پلوغ و پر ماجرا و پر از اتاقهای فکر و عرصه های تصمیمگیری و موادی عزم طلبانه ای که در فیلمهای تاریخی و یا غیر تاریخی غرب مشاهده می شود، فارغ از اینکه آنها از خود تصویر خوب یا بدی نشان می دهند را نمی بینید.هیچ گاه ما در تاریخمان به جز یکی دو مورد مثلاً در مورد ملی شدن نفت یا تا حدود کمی درانقلاب مشروطه، نمی توانیم نقطه ای را بیابیم که در آن برحه بر سرنوشت خود به عنوان تنها تعیین کننده و تنها تصمیم گیرنده، سوار بوده باشیم و آرامش فکر داشته ایم و به خود، حتی به وجود پاره پارهء خود به چشم یک افتخار آفرین و یا حداقل به چشم احترام و بزرگی و عامل بودن و فاعل بودن و نه مفعول و گرسنه بودن نگاه کرده باشیم.ما همیشه در تاریخمان که نشان دهندهء عمر گذشتهء مان به مثابهء یک انسان واحد است، مظهری بوده ایم از یک انسان مشکل دار که همیشه هم اتفاقاً داشته با خود فکر می کرده و با بی حالی در درون خود کنکاشی از روی رفع تکلیف و دفع تقصیر می کرده و در درونش، گوشه های مختلف و متضاد شخصیتیش همواره مشغول متهم کردن و مقصر شناختن همدیگر بودند و در نتیجه خود همین یکی ندانستن و خود را از یک پیکر و از یک بدن نشناختن ( چه طیفهای سنتی و چه طیفهای همیشه در حال ظهور) باعث زایش و زیاد شدن هر روزهء سلیقه ها و اطوار گوناگون و در نتیجه سختتر مشکل یکی پنداشتن و محترم دانستن خود شده.

در واقع عاملی که در یک انسان باعث می شود او تا همیشه درگیر این تضادهای عقیدتی یا سلیقه ای بماند و نتواند بالاخره روزی مشکلات درونی خود را حل کند و نتواند خود را به عنوان یک فرد محترم دارای جایگاه بشناسد، شاید بیشتر از همه این است که او زیاد از حد به خود نزدیک شده و زیاد از حد با خود قاطی و صمیمی شده و پرده های خود را ازجلوی خود کنار کشیده و با خود یکی شده است؛ و چه بسا همین پرده دری ها و چسبیدن به ته اندرون خود باعث شود تا او نتواند حقیقت خود را که مخلوطی از تعریف خود از خویشتن خود و همچنین تعریفی که دیگران از او دارند ببیند و خود را تمامی آن چیزی دریابد که فکر می کند.نه آن چیزی که هست یا می تواند باشد..همان خصلتی که نمود بیرونیش را می توان در قالب شوخی هایی دید که در محافل دوستی ما ایرانی ها اتفاق می افتد و ما این گونه سعی می کنیم خود را به عنوان عضوی موجود و زنده به خود و دیگران ثابت کنیم.چیزی که همهء ما شاید در روز دهها بار این طرف و آن طرف خودمان ببینیم و شاهد باشیم.

بنابراین به نظر می رسد مهمترین عاملی که باعث شده تا به امروز و حتی همین الان شاید، سختتر از همیشه مانع پیشرفت و حرکت روبه جلویمان شود و نگذارد از لحاظ سنی، شخصیت جامعه شناختی مان ( یا به عبارت معادلش در علوم انسانی: شخصیت روانشناختیمان ) رشد کند و بزرگ شود و محترم شود و او هم به صورت عنصری تعیین کننده در احوالات خود و دیگر اعضای خانوادهء بین المللی (جدا از تاثیرات بی محل و ناموزونی که هر از چند گاهی از این یا آن تریبون در می آید به خاطر اینکه اثبات کند من بزرگ شده ام و من می توانم) موجودیت خود را تثبیت کند، همین محترمانه رفتار نکردن با خود و زیادی خاکی شدن و متواضع نشان دادن خود برای خویش یا دیگران است.همین است که وقتی خود را محترم ندانستیم طبیعت هم به فرمان ما مثل همان قول چراغ جادو گوش می دهد و می گوید"بله قربان، فرمان بردارم" او نیز از ما وجودی می سازد که پیش خودمان تعریف کرده ایم.وجودی تنبل و افسرده و شکست خورده که همیشه هم به این خاطر همدیگر را, یعنی اعضای مختلف بدن خود را مقصر می شماریم و همیشه به خود فحش می دهیم.

پس شاید بهترین و دست به نقد ترین و پایه ای ترین راه حلی که الان و در حال حاضر باید برای حل مشکل اساسی و تاریخی ایران قدم به راهش بگذاریم اول از همه این باشد که علی رغم به یاد داشتن تاریخی نه چندان موفق، خود را زیاد به این خوی صمیمی و دوستانه عادت ندهیم و خود را محترم بدانیم و در درونمان، چه در درون تک تک اذهانمان و چه در درون اتاقهای فکر و تصمیم گیری های جمعی،با وجود انتقادات و ایراد های حزبی از خود به نیکی یاد کنیم و این روح را که ما مردمی برگزیده و ارزشمند و فاخر هستیم را به خود یادآور شویم، و چه بسا فارغ از اینکه می خواهیم موفق شویم یا می خواهیم مشکلاتمان را حل کنیم و بزرگ شویم و مطرح شویم، کمی جور دیگر حرف زدن و جور دیگر فکر کردن و قانونمند کار کردن و خوب و تمیز زندگی کردن و محترمانه فکر کردن را تجربه کنیم.شاید بعضی وقتها بهترین راه حل برای به دست آوردن آینده این باشد که از فکر آینده بیرون آییم و در سکونی نسبی نگاه کردن به وجود محترم خود و احترام گذاشتن به خویشتن خود را تجربه کنیم.چرا که در واقع اگر حقیقتش را بخواهیم ما وجودی مریض داریم آنقدر مریض که شاید باید قسمتهایی از خود را قطع کنیم و تا قسمتهایی جدید و مطابق و عقل امروز جای آنها رویش کنند.حقیقت این است که ما برای بهبود باید عوض شویم و این گرچه عزمی بلند می خواهد ولی اگر خود را شناخته باشیم و بر اساس همین شناخت با احترام با خود رفتار کنیم، مطمئناٌ همهء این کائنات گوش به فرمان ما خواهند شد.

در واقع آینده وقتی فرار می کند که حال را از دست داده باشیم.و حال را وقتی از دست می دهیم که برای از دست ندادنش تصمیمی نگرفته باشیم.و تنها آن زمان تصمیمی گرفته نخواهد شد که تصمیم گیرنده ای وجود نداشته باشد.پس در ابتدای همه چیز باید به خود نگرشی مجدد مبنی بر احترام و عزت نفس و اعتماد به نفس و باز هم احترام پیدا کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط صادق  | 

به نام خدا.سلام...

در این دنیا همه و همه چیز از تو خودشان را می خواهند.ناخودآگاه در تو به دنبال خودشان می گردند.حتی خدا.

و این تنها خداست که از تو خودت را می خواهد.

پس اگر می خواهی خودت را به یاد بیاوری باید چشم به نشانه های خدا داشته باشی و بس.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط صادق  | 

به نام خدا.سلام.

کودکی بزرگترین سرمایهء انسان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط صادق  | 

به نام خدا.سلام.

خداوند انسان را در آزمایشهای مهم زندگی ارزیابی نمی کند.در تصمیمهای روزمره عیار انسان را می سنجد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت   توسط صادق  | 

به نام خداوند بزرگ.

خدایا، خداوندا،ای بزرگترین.ای بینا ترین.ای پاکترین.ای صاحب و مالک همه چیز.تو بر تمام این آفرینش تسلط داری و ارادهء تو اداره کنندهء تمام امور است.ای بزرگترین معبود که غیر از تو معبود گرفتن بی معناست.ای مهربان ترین معشوق که جز تو معشوق گزیدن خطاست.ای نزدیکترین دوست که تنها دوستی با تو برای تمام عمر کافیست.ای نزدیکترین خویشتن به خویشتن خویش که به جز تو خویشتن شناختن اشتباه همیشگی ماست.ای تو بزرگترین کسی که می شناسیم و در همه حال به او رو می کنیم و جز او از هیچ کس دیگر کمک و یاری و همدلی و همراهی نمی طلبیم.ای تنها مقصود درست و ای مستقیم ترین راه زندگی.

خدایا با تمام وجود دوستت دارم و با تمام وجود احترامت می گذارم.خدایا تو می دانی که من چقدر تنها هستم و چقدر تنها.خدایا تو می دانی که من و همهء ما انسانها چقدر از خود گم شده ایم و چقدر نیاز به تکیه گاهی برای دیدن خود داریم.خدایا دوست دارم به من اعتماد به نفس دهی.دوست دارم خود را با تو باور کنم.خدایا دوست دارم تو را بیشتر و بیشتر، تا بینهایت خودت باور کنم.خداوندا دوست دارم تو را با تمام وجود باور کنم.دوست دارم تو را با تمام وجود ببینم.تا تمام معنایت.خدایا دوست دارم به من احترام به نفس دهی تا دور شوم از این وجود زمینی ناخالص بی صفا که این روزها احساس می کنم.خدایا من فقط می توانم به درگاه بزرگ تو رو بیاورم و تو می دانی که این خواست من نیست و نه شایستگی این را دارمو این خواست توست.

دوست دارم به من قدرت دهی تا بتوانم خشتهای بنای خودم را در هر دوره ای از زندگی به همان تعداد که باید و به همان دقت که لازم است روی هم بچینم.خدایا دوست دارم این بنا را که اکنون در ابتدای آنم فقط و فقط به اسم تو و به رسم تو و به سوی تو بالا ببرم، که با تمام ادراکم فهمیده ام هوایی جز هوای تو ارزش نفس کشیدن ندارد و خیالی جز خیال تو ارزش فکر کردن ندارد.خدایا اگر این زندگی و اگر این اتاق کوچک قلب من ثانیه ای بویی غیر از بوی تو می داد هدایتش کن تا فراموش نکند آنچه را که باید به یاد داشته باشد.خدایا اگر راه من ذره ای، کوچکترین مقداری از زاویهء تو انحراف داشت با دستان عزیزت به راه خودت بازش گردان.

خدایا تو می دانی که من اگر خود به حال خود واگذاشته شوم، هیچم و از هیچ هم بدتر راه می روم.خدایا از تو می خواهم که من را و همهء ما را لحظه ای با مشغولیات این دنیا تنها نگذاری که خودت می دانی چقدر پوچ و بی احساس است این دنیا.خدایا نگذار بی آنکه بدانیم و بی آنکه بدانیم و بی آنکه بدانیم، ذره ذره از یاد تو دور شویم سکان به طرفی دیگر بچرخانیم.خدایا تو می دانی که چقدر راحت راه ما کج می شود و چقدر راحت یک انسان، اراده اش به گمراهیش می کشاند.

خدایا پس تو که ارادهئ کل هستی و کل اراده نزد توست مگذار که ارادهء ضعیف ولی مختار ما موجودات کوچک قبل از آنکه به راهی آگاهی پیدا کنیم ما را به جایی ببرد که بوی تو از در و دیوار آن بلند نشود.به ما این قدرت را بده تا خود را از قدرت گستاخ خویش خالی کنیم و به قدرت تو چنگ بزنیم و با تمام وجود بندهء سرسپردهء راه تو شویم و در تمام پهنای بیابان غریب زندگی نشان از تو بجوییم و مشغول منزلهای نزدیکتر و کوچکتر از درگاه ت نشویم.خدایا کمکمان کن که فقط تو می دانی چقدر اینجا نا آشناست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت   توسط صادق  | 

به نام دوست...سلام.

ما هم پریدیم...فردا...امروز آخرین روز مجردیست.به قول معروف آخرین روز یالقوزی.این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود.از شما هزاران بینندهء عزیز عذر می خواهم که نشد سر بزنم.ولی خودمانیم.یک عمر فکر می کردیم که آآی، عروسی ما که بشود چه می شود.چه رخداد عظیمی به وقوع افتاده است.چه می دانم.قمر در عقرب می شود.ما دیگر همهء اهل زمین را برای عروسیمان دعوت می کنیم.همه می آیند.به صف کنار دیوار می ایستند.و من لبخند زنان از جلوی هرکدامشان رد می شوم و دست و روبوسی.و فیلمبردار هم فیلم می گیرد.و چه با شکوه می شود وقتی انتری مجلس می گوید آماشاالله...آقا داماد هم وارد شد.کف بلند به افتخارش.همه بلند می شوند.آقا داماد با کت و شلوار سفید و دو تا ساق دوش کوتاه تر از خودش از میان خیل جمعیت می روند روی صندلی می نشینند...

خودمانیم.آدمی توی بچگی چه خیالها که می بافد.اینها که گفتم عیناْ همانهایی بود که همیشه به عنوان تصویری از عروسی خودم در ذهن مرور می کردم.گرچه جالب قضیه این که خیلی از آنهایی که همیشه فکر می کردم اتفاق نیافتادند.نه البته از این بابت  این را بگویم که ناراحت شده باشم.می خواهم هم برای خودم هم برای شما باز این مسئله را روشن کرده باشم که چه آسان می شود انسان از خواسته هایش دل بکند و چه واجب است بعضی جاها که انسان باید دل بکند.و تازه بعد از اتفاق افتادن قضیه به غیر آن شیوه ای که دوستش می داشتی، به عقب که نگاه می کنی می بینی نه انگار این طورهم زیاد بد نبود...

خدا کند که آدمی هیچ کدام از رویاهایش را هر چند سبک و کم مقدار از دست ندهد مگر به امید اینکه آرزوی بزرگترش را نزدیکتر ببیند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت   توسط صادق  | 

به نام خدا.سلام.
ساكت من عيد صدا مبارك ‚ وقت خوش ترانه ها مبارك.
در اين شب بي شعر و بي ستاره‚صداي پا صداي پا مبارك.
عيد صدا مبارك‚دوباره ها مبارك‚سايهء تو بر در ما مبارك.
از نفس شيري اين سپيده‚تولد ديگر ما مبارك.
ناجي من‚ساده شدن مبارك.حادثهء گريه شكن مبارك.
معجزهء از تو به گل نشستن‚بهار تو بهار من مبارك.
مبارك را مبارك.
عيد شما مبارك.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت   توسط صادق  | 

به نام خدا.سلام...

اصولاْ نمی بایست الان بیدار باشم.فردا مثل هر روز صبح زود باید بلند شوم.البته فردا جمعه است و بساط کار برچیده است.ولی چه کنیم این زندگی زناشویی هنوز شروع نشده کلی برایمان بساط پهن کرده...ان شاءالله.

امروز داشتم می آمدم شهرستان.الحمدالله این درس ما هم تمام بشو نیست.توی راه خیلی خسته بودم.خوابم برد.بغل دستی، بیدارم کرد و گفت اگر خوابم می آید می توانم سرم را بگذارم روی شانه اش.من البته تعارفات همیشگی را پیش کش کردم.ولی در هر صورت چرت خوبم پاره شد...فقط یک ربع بود که خوابم برده بود.ولی محیط خواب آنقدر برایم شیرین بود که دوست داشتم و انگار یک سال گذشته بوده باشد.انگار اصلاْ من توی دنیای دیگری بودم.دنیایی که هیچ کدام از مشخصه های خودم را در این دنیا همراهم به آنجا نبرده بودم.انگار تا به حال اصلاْ توی این دنیا نبودم و خانه و زندگی ام از اول همانجا بود.

بعد از اینکه آقای مهربان بغل دستی بیدارم کرد دوباره چشمانم را بستم.این بار البته کمی هوشیارتر بودم.ولی باز بعد از کمی نعشه شدم.هنوز به خواب نرفته داشتم فکر می کردم که چه خواب خوبی بود.چقدر زیاد گذشت.چه فضای دلچسبی داشت.جوری که اگر تجربهء خواب رفتن را نداشتم نمی توانستم باور کنم که فقط یک ربع گذشته بود.فکر می کردم که سالهاست آنجا بودم.

خلاصه بعد که به خواب رفتم این بار قبر خودم را دیدم.یک کسی شبیه خانمم ایستاده بود پشت ته قبرم.آن طرف کف قبرم.توی خاک.البته خاک نبود.انگار یک تونل کشیده شده بود از ته قبر به کلی آن طرفتر.آن طرفترش را نتوانستم ببینم.تا آخر صفحه رفته بود.انگار یک راه بی نهایت بود که همینجوری بعد از مرگ قرار بود توی همانجا راه بروم.دختر داشت با خنده بهم می گفت از توی قبر که می خواهی رد بشوی و بیایی این طرف کمی طول می کشد.اولش سخت است.ولی بعد مثل محیط خواب قبلی بهت خوش می گذرد.جوری حرف میزد که دهانم آب افتاده بود.دوست نداشتم از خواب بیدار شوم.دوست داشتم زودتر بروم داخل تونل.

جالب اینجا بود که قبر افقی شده بود.البته فکر می کنم این قسمتش برگرفته از کارهای طراحی و نقشه بردارییی باشد که این روزها توی محل کار با نرم افزار سالید انجام می دهم.مدام با خط افقی و عمودی و حجمهای مستطیلی سر و کار داریم.ولی گذشته از این یک چیز دیگر هم برایم جالب بود.وقتی می خواستی از کف قبر رد شوی اوایلش همانطور که آن دخترک می گفت کمی خاک و خل توی هوا پراکنده بود.کمی رد شدن از آنجا با کندی همراه بود.و وقتی هم که از دیوار ته قبر رد می شدی و آن طرف می رسیدی و شروع به راه رفتن می کردی انگار دیگر آن صادق قبلی نبودی.یعنی دیگر هیچ کدام از تعاریف قبلی این دنیایی را توی ذهنم نمی شناختم.حتی خودم را هم به اسم نمی شناختم.به ماهیتم می شناختم.به همان منی که همیشه خودم را بی واسطه با او درک می کنم.همانکه تا اعماق جان همیشه تنها بودنش را دوست دارم.

خلاصه برایم دریافت جالبی بود.این روزها بیشتر به مسئلهء ماهیت جهان و ماهیت زندگی و جهان پس از مرگ یا همان جهان اصلی فکر می کنم.فکر کنم این خواب هم نشات گرفته از همین جریان بود.به هر حال خوب شد که اولاْ کمی بعد از مدتها احساس آشنایی را بو کردم.و بعد هم کمی توی کلیت قضیه جلوتر رفتم...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت   توسط صادق  | 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت   توسط صادق  | 

به نام خدا.سلام...

به نظرم امام زمان و وجود ذاتی و جریانی به نام امام زمان(ع) آن روی سکهء سلام است.به این معنا که اسلام هم مانند تمام ادیان دیگر و مثل تمام حوادث دیگر یک روی آشکار و مستقیم دارد که در زمان تولد پدید می آید و یک روی دیگر هم دارد که آن بعد از گذشت زمانی به اندازهء کافی دراز، کم کم آشکار می شود.

بنابراین به نظرم برخوردی که بشریت نیز می بایست با این جریان و این مسئله داشته باشد نباید برخوردی منتظرانه از بعد اشتیاق ظاهری باشد.ضرورت انتظار در مورد امام زمان چیزی عقلی نیست یا حداقل بیشتر از دلایل عقلی می توان از دلایل عرفانی و معنوی برای آن بهانه آورد.ولی وظیفهء آدمی در برخورد با اینگونه مسائل کلی و کلان باید به گونه ای باشد که احساسشان نمود خارجی حتی در نظر خودشان هم پیدا نکند.ما در واقع باید طوری رفتار کنیم و طوری عمل کنیم که چنین اتفاقی برایمان به گونه ای دیالکتیک گونه وجود نداشته باشد.این طرز برخورد با همهء استثنائات و همهء اتفاقاتی است که ما از چگونگیشان بی خبریم و فقط می دانیم که هستند و می آیند.

در واقع به نظرم دورکننده ترین اشتباه ما این می تواندباشد که به جای رسیدن به راه و رسم خود و اصلاح پیوسته و همیشگی روح و عقل خود به دنبال پیدا کردن چیزی خارجی برویم و بدویم که اساساْ و ذاتاْ هیچ ابزاری در مقابل ما برای کسب اطلاعات از آن و رسیدن به آن وجود نداشته باشد.پس در این شرایط آیا راهی جز این باقی می ماند که در دل هوای دیدار آشنایی از دیار دوست داشته باشیم و در عمل و در صورت با سری پایین راه را آب و جارو کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت   توسط صادق  |