ا... .
ماه نصفه ست و شب بیدار از چه می ترسی که روح خفته ست
و ندران ظلمت شب آب حیاتم دادند یادش به خیر هرچه دورتر می شود زیباتر
من نبودم اینکه حالا هستم آب بود یا سراب من هنوز هم گیجم
به خدا یک نفر از من و شماها که نداند که چرا خوب خوب است و بد اما زشت
کم کمک دارد این ذهن خرابم می پوسد تاب فکر کردن به چرا و اگرش نیست دگر
و چرا این دل ما پیرو ذاتش میراست؟ و چرا ذات، پیرو این خلقتک رو به زوال
و چرا این خلقت... آه، چرا که چرا و که چرا و که ...
طاقتم هم طاق شدنی نیست حداقل
این به گمانم یکی از آن همه اسرار ازلیست که نفهمی حداقل، که چرا طاقت ذاتت ناپیداست
که اگر بود؛ آن جهنم به همینجا می آمد و تو می فهمیدی که کجا راهت کج شد
کودکی گوهر زیباییست، مثل حیوان خرامان کنه در جنگل ابر
می دویدیم و برون زین همه فکر نظری:
دنیایی که همه کار و تماشا، و مبادا که نمیری و نگیری
...
دل ما عادت آن بو و هوای نفس باد صبا از کف برده ست
و یکی نیست که بگوید چه کنم من، من میرای گنه کار نداننده
شب و بیداری و این خواب دم دست و همان فرسودگی جان و امیدی باطل؛ به سرابی که نبود...
شایدم بود و قد ما به صدایش نرسید.
قرص مهتابو نگا، نصفه ست آسمون مملو شده از دست کثالتهای بشر
دود فکر است به خدا این که ستاره مرده این جواب آن همه اعداد و رقمهای من و توست
و چه جالب که همه راحتی خود را راحت می فروشند به بهایی
کمتر از برگ درخت
کمتر از آب روان