تبليغاتX
فکریات

فکریات

به نام خدا.سلام...

نه هنوز اونقدر پرت نشده ام که مستقیم بگویم سلام.

راستی چه خبر از بچه ها؟هیچ کس انگار دیگر اینجا نمی آید؟

واقعا اگر از خودمان قرار است بگذریم دیگر این زندگی چه ارزشی دارد؟

چقدر دوست داشتم می توانستم باز هم بنویسم.ولی هوا آلوده شده.

خدا کند همین فردا دوباره بیایم و بنویسم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت   توسط صادق  | 

ا... .

ماه نصفه ست و شب بیدار                                   از چه می ترسی که روح خفته ست

و ندران ظلمت شب آب حیاتم دادند                          یادش به خیر هرچه دورتر می شود زیباتر

من نبودم اینکه حالا هستم                                    آب بود یا سراب من هنوز هم گیجم

به خدا یک نفر از من و شماها که نداند                    که چرا خوب خوب است و بد اما زشت

کم کمک دارد این ذهن خرابم می پوسد                    تاب فکر کردن به چرا و اگرش نیست دگر

و چرا این دل ما پیرو ذاتش میراست؟                     و چرا ذات، پیرو این خلقتک رو به زوال

و چرا این خلقت... آه، چرا                                   که چرا و که چرا و که ...

طاقتم هم طاق شدنی نیست حداقل

این به گمانم یکی از آن همه اسرار ازلیست              که نفهمی حداقل، که چرا طاقت ذاتت ناپیداست

که اگر بود؛ آن جهنم به همینجا می آمد                    و تو می فهمیدی که کجا راهت کج شد

کودکی گوهر زیباییست، مثل حیوان خرامان کنه در جنگل ابر

                                                                   می دویدیم و برون زین همه فکر نظری:

دنیایی که همه کار و تماشا، و مبادا که نمیری و نگیری

...

دل ما عادت آن بو و هوای نفس باد صبا از کف برده ست

                                                                   و یکی نیست که بگوید            چه کنم من، من میرای گنه کار نداننده

شب و بیداری و این خواب دم دست                       و همان فرسودگی جان و امیدی باطل؛ به سرابی که نبود...

شایدم بود و قد ما به صدایش نرسید.

قرص مهتابو نگا، نصفه ست                              آسمون مملو شده از دست کثالتهای بشر

دود فکر است به خدا این که ستاره مرده                 این جواب آن همه اعداد و رقمهای من و توست

و چه جالب که همه راحتی خود را راحت               می فروشند به بهایی

                                                                                      کمتر از برگ درخت

                                                                                      کمتر از آب روان

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت   توسط صادق  | 

به نام خدای روح ها.

فکر کن.فکرش را بکن چطور می شود اگر دنیای ما دنیای ارواح، مثل دنیای زیر آب باشد.همانطور مثل اولین دنیایی که در زیر آب زنده شد.زیر آب همه به غذا فکر می کنند.نا خودآگاه...هه.باورت می شود ارواح ما ناخودآگاه همه و همه به فکر غذا هستند.هر دسته از روحها با روش خودش دنیال غذای خودش می گردد.هر دسته از روحها بسته به کلاس کاریشان یعنی منظورم همان کلاس ذاتیشان، یک جور غذایی دوست دارند...آهه که چقدر از این جبر مطلق مسلط بر خودمان خوشم می آید.آدم را یاد دخترکانی می اندازد که وقتی عاشق می شوند تمام وجودشان، به تمامی مسخ رسیدن به صاحبشان می شود.به صاحبشان.به مجبورشان.به غذا دهنده شان.به زندانبانشان. به خواب کننده شان...و هر کس غذای خودش را پیدا می کند.توی زیر آب همه نوع غذا هست.یکی چترش را باز می کند تا غذا بخورد.یکی چنگالش را.یکی از غذای بقیه می خورد.یکی بقیه را می خورد و یکی می گذارد تا بقیه بخورندش تا بلکه بغض نخوردن غذایش را در خود بشکند. یکی کافیست دهانش را باز کند تا غذایش خورده شود.یکی در آنچنان فضایی هست که نیازی به حرص غذا نیست. یکی ولی چقدر باید دست و پا بزند تا خورده غذایی گیرش آید.گویی تنها زمان جفت گیری و عشق بازیست که وجود از فکر به غذا باز می ماند و یکهو به تمامی می چرخد به سمت رها کردن نطفه و تخمک به درون آب.یعنی به امر بیرون دادن به جای داخل کشیدن.گویی تنها باروریست که قانون غذا را می شکند.که البته از پنجره ای دیگر اگر، این خود لذیذ ترین غذاییست که یک بیرون دهنده تغذیه می کند.یعنی گویی خود این ارواح هم روحی دارند که فقط بعضی وقتها بیدار می شود ، غذایی می خورد و می خوابد.آن هم همه یک  جورغذا که همان بارور کردن است. گویی فقط در یک زمان است که خود روح غذایی می خورد جدا از غذای اجباریی که به او برای زنده ماندن خط داده شده... این طور است که می گویم تمام انسانها قابل دوست داشتن هستند.می فهمی؟...راستی این چه داستانیست که برای ارواح نوشته شده.هر روحی به طریقی...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت   توسط صادق  | 

سلام...راستی به نام خدا.

خدا می داند چقدر دارم جان می کنم که کودک بمانم...

همین یک جمله را دو هفته بود با خودم تکرار می کردم که یادم باشد توی وبلاگ بنویسم.

دلم برای این عوضی تنگ شده.یک دفعه ای همه را مثل گوسفند ترک کرد.ما را بگو...

همین چند تا مشتری قدیمی اینجا را دارم که دلم را خوش نگه داشته ام...دم همه گرم.دم سعید گرم.دم خدا گرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت   توسط صادق  | 

به نام ...خدا

سلام.

 یعنی این که انسان کم کم شروع به قبول کردن یک سری "واقعیتها" می کند.این آخرین تعریف "آدم بزرگی"ست .

 

باورم نمیشد این همه مدت چیزی ننویسم؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت   توسط صادق  | 

به نام خدا.سلام...

هیچ چیز بد تر از آن نیست که خودت نباشی.

پس یادت باشد که برای خودت نباشی.تو برای خودت نیستی و به حال خودت رهایش نکن.تو...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت   توسط صادق  | 

ساكت من عيد صدا مبارك ‚ وقت خوش ترانه ها مبارك.
در اين شب بي شعر و بي ستاره‚صداي پا صداي پا مبارك.
عيد صدا مبارك‚دوباره ها مبارك‚سايهء تو بر در ما مبارك.
از نفس شيري اين سپيده‚تولد ديگر ما مبارك.
ناجي من‚ساده شدن مبارك.حادثهء گريه شكن مبارك.
معجزهء از تو به گل نشستن‚بهار تو بهار من مبارك.
مبارك را مبارك.
عيد شما مبارك.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت   توسط صادق  | 

به نام خدا.سلام.

کار این دنیا روی پول می چرخد.چه کسی شک دارد؟هر کس پول بیشتری داشته باشد سرمایه بیشتری دارد و قوی تر و با امکانات بیشتری وارد صحنه می شود و می تواند بیشتر سر و صدا کند و نگاههای بیشتری را به خود جلب کند.این قانون این دنیاست...از طرفی این قانون خوب است.و ما اصولا کاری به خوبش نداریم.ولی از طرف بدش یک سوال پیش می آید.اینکه که چرا هر کس پول بیشتری دارد نتیجتاْ می تواند سرمایه بیشتری هم داشته باشد و از جنبه خوب زندگی بهره ی بیشتری ببرد و کسی که ندارد نمی تواند؟

این بی شعوری این دنیا را می رساند.اصولاْ هر کس پول بشتری دارد آدمهای بیشتر و کلفتتری را هم می شناسد و آدمهای کلفتتر فقط به آدمهای کلفت جواب سلام می دهند.به آنهایی که بتوانند به کلفتیشان اضافه کنند.چرا آدمها نمی توانند خوب باشند.ساده باشند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت   توسط صادق  | 

به نام خدا.سلام.

من فکر می کنم کلا ملتی که فقط به فکر آزادی باشد ولی اگر از او بپرسی آزادی برای چه و او جوابی نداشته باشد جز اینکه بعد از آزادی تازه به بعدش فکر می کنم هیچ گاه به آزادی نمی رسد.اصولا ما چون دنبال آزادی هستیم به آن نمی رسیم.وگرنه آزادی خود زاییدهء شرایط فربه فرهنگی خواهد بود.خواهد شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت   توسط صادق  | 

به نام خدا...

من نمی دانم چه می شود مگر؟اصلاْ مگر زندگی سر تا پایش چیست؟چه ارزشی دارد اگر ما خود به آن ارزش نبخشیم؟

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گاهی آدمی در زندگی باید فکر کند.به هر آنچه که هست.یا به هر آنچه که در سکوت روزها هست شده است.به اینکه چه بر سرش آمده و می آید که اینچنین روز به روز و کم به کم و نرم نرمک کج میشود و به گوشه ای می افتد.این توهمات والد گونه که سالهاست بر ذهن  سرکوفت شده ات چمبره انداخته و کودک سالمت به ناچار یا به کنج اتاق پشت کولر خزیده و زانو به بغل هر چه می گویند برای ستر نواقصش سکوت...، و یا از روی ترس برآمدن ترست سعی می کنی هرچه او گفت بگویی نه. 

گاهی آدمی باید با خود به خلوت بنشیند و جداْ به خود بیچاره اش فکر کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت   توسط صادق  |